علم بهتر است یا ثروت؟
علم بهتر است یا ثروت؟
"احمد" تخته سیاه را پاک کرد و با فوتکنان، گردهای گچی روی دستش را پاک کرد و همان جا ایستاد و گفت: آقا اجازه! بشینم؟!
علم بهتر است یا ثروت؟
"احمد" تخته سیاه را پاک کرد و با فوتکنان، گردهای گچی روی دستش را پاک کرد و همان جا ایستاد و گفت: آقا اجازه! بشینم؟!
▪اشعار هاشور ۵۵ زانا کوردستانی
(۱)
تنها تویی که
از دهانم بیرون میآیی،
دهانم را هم
که ببندند.
(۲)
-ابرکوه،
-الشتر،
- بیستون...
آه!
هر جا گذرم میاُفتد،
میبینمت!
***
تو؛
--همه جا با منی!
(۳)
من،،،
پرندهام،
گلبوتهام...
اگرچه؛
شبیه تنهایی
--بیحجم!
#زانا_کوردستانی
کتاب "پادشاه فراری" (از پادشاهی فرار کن... تا سلطنت را حفظ کنی) از سری سهگانهی صعود (۲) نوشتهی خانم "جنیفر ای.نیلسن" با برگردان بانو "رقیه بهشتی" است.
استاد زندهیاد "جلال خسروی“، شاعر و مدیریت مجلهی ادبی جنزار، زادهی سال ۱۳۳۵ خورشیدی، در برازجان استان بوشهر بود.
▪مجموعه اشعار هاشور در هاشور ۳۰
(۱)
تاول پاهای رفتگر پیر،
وُ
زخم و زگیلِ دستهایش
قصهی دوستت دارم را
با دو قرصِ نان-
به خانه میبرد
تا،،،
هر شب همسرش
با پاشورهای از عشق،
التیامش دهد!
(۲)
پیراهنت،،،
با نسیم تکان میخورد
میان چمنزار،
(در هیئتِ سوسن و سنبل)
وَ من،
به شوقِ رسیدن به تو
پروانه میشوم!
(۳)
لکهی ماه وُ،
قطره قطره ستاره-
روی پیراهنِ شب پاشید.
من اما؛
به طلوع خورشید میاندیشم
که سحرگاهان،
پیرهنِ شب بدراند!.
#زانا_کوردستانی
استاد "موسی بیدج" شاعر و مترجم کرمانشاهی، زادهی ۷ مهر ماه ۱۳۳۵ خورشیدی، در گیلانغرب است.
استاد "همتعلی اکرادی" متخلص به "هـ.الف.پندار" شاعر کرمانشاهی، در شهریور ۱۳۴۲ (در شناسنامه ۱۰ فروردین ماه ۱۳۴۴ ثبت شده) خورشیدی، در محلهی ده بالای هرسین دیده به جهان گشود.
دکتر "رفعت عبدالله سلیمان حسین" شاعر و نویسندهی مصری در ۲۷ اکتبر ۱۹۵۴ میلادی در قاهره دیده به جهان گشود.
آقای "فرشید فلاحی" زادهی شاعر ایرانی، اردیبهشت ماه ۱۳۵۰ خورشیدی طالقان در استان البرز است.
▪چند شعر از زانا کوردستانی
(۱)
من،،،
دورترین کوچهی دنیا را
پیمودم وُ،
تو
در جستجویم،
راه خانهات را گم کرده بودی!
راستی؛
که گفته بود؟!
"دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند؟"
(۲)
کاش،،،
تنهایی نام دیگری داشت!
مثلن ایست قلبی،
--مرگ،
یا نابودی!
شاید؛
کسی،
کسی را تنها نمیگذاشت!
(۳)
باران را به یغما بردند
بادهای غارتگر...
...
بوتههای دشت
با شاخههای ملتمس
تشنه ایستادهاند،
--به نماز باران!
(۴)
میبینمت وُ؛
به لکنت میافتد - زبانم!
...
نبضِ کلافهی من،
یورتمهاش میگیرد
و در گوشهای از اعماق گلویم
شعرهای عاشقانهی معاصر
گیر میافتند...
...
هرگز نفهمیدم چرا؟!
(۵)
اسیر شبکده بودیم که،
ستارهای تابناک
--در سیاهی خَلید!
و من اما،،،
لبریز از خلسهای نوشین
--هیچ نفهمیدم
که تو
در (هجرت) از این تاریکی
قلبم را میبردی!
#زانا_کوردستانی
زندهنام "ابراهیم عالیپور" شاعر و نویسنده نوپرداز خوزستانی در سال ۱۳۶۸ خورشیدی در اهواز زاده شد.
زندەیاد "خلیل رویینا" فرزند حاج جعفر، شاعر لارستانی زادهی سال ١٣٣٧ خورشیدی، در شهر لار استان فارس است.
▪چند شعر کوتاه از زانا کوردستانی
(۱)
مادرم مُرد
اما هنوز میان باغچه جوانه میزند!
شکوفه میدهد؛
سیب میشود وُ
میگوید: بخور، نوش جان!
(۲)
به راه مینگرم وُ
--آه میکشم!
آخرین آرزویم،
آمدن توست.
(۳)
پرنده بودن
چه خوب است؛
بیگذرنامه همه جا میروی!
(۴)
توی آسمان میرقصید؛
پنجره را که بستم
--ماه مُرد!
(۵)
کوچهها،
خیابانها وُ
تمام خانههای این شهر
باردار سکوتی سنگیناند!
با زمزمهی قدمهایت
--فارغشان کن.
(۶)
تورقی جانکاه!
عکسهای این آلبوم
پر شده است؛
--از تنهایی.
#زانا_کوردستانی
▪شعرهایی از تنها محمد شاعر کورد ساکن ولز
(۱)
رفتن تو رفتن نبود
مرگ بود
داد و بیداد کردن دل بود.
▪چند شعر کوتاه از زانا کوردستانی
(۱)
آی هجاهای خفته در گلو
برای که!
چه وقت؟
شعر میشوید...
(۲)
جز خیالت
چیست تسلی این دل
غربت رفته؟!
(۳)
شاعر نمیمرید
بال میگشاید
پرنده میشود
و فراموش میکند راه زمین را
(۴)
سنگها هم دل دارند!
این را
از اشکهای پدرم فهمیدم،،،
پدری،
که مادرم به او "سنگدل" میگفت!
(۵)
باران ناخواسته آمد؛
و لبخند مرد کارتن خواب را
-- خواسته شست!
#زانا_کوردستانی
استاد "حجتاله مهدوی" متخلص به "حجت"، شاعر نامدار لکستان، زادهی سال ۱۳۲۸ خورشیدی در روستای سراب قَفرَم از توابع دهستان باستانی خاوه شمالی در شهرستان نورآباد است...
هەمووان ڕۆژێک یادی تۆ ئەکەن
من تەواوی ڕۆژەکان.
...
هەمووان ئەڵێن
هەڵەبجه شارە و زیندووه
بەڵام ئەوەی من ئەیبینم
گۆڕستانێکی خەوتووە
ئاسەوارێکی پڕ مەرگی پێش مێژووه.
...
تەنیاتریین شەوی شاره
لەبیرکراوتریین ئازاره
بێکەستریین دڵی ژنه
گەورەتریین ڕۆژی ونه
غەمگینتریین ڕۆمان و شیعری سەردەمه
هەڵەبجه خەمی بێ خەمه.
...
بێ خاوەنتریین باڵداره
هەموو ڕۆژێک دڵی ئەشکێت
ئازارێکی بێ کۆتایه و
سەیر ئەوەیه ڕۆژ
له دوای ڕۆژ لەبیر ئەکرێت.
...
فەرشی سووری ڕاخراوی
ژێر هەنگاوی گەورەکانه
باج و سەرانەی خوێنێکی
نیوەشەوی دوای بارانه
جەستەی شەکەتی ئاوێکی
بێ هەتاوه
دەنگی نووساوی ڕۆحێکی
پەشۆکاوه
نووزەی مناڵێکی توڕەی، بێ باوانه
پێنج هەزار چەتری سەرگۆڕی، گۆڕستانه
هاوارێکی بێ زمانه
هەڵەبجه هەتا دواسەده
شارێکی ئازارستانه.
...
شەپۆلی تاوە بارانه
هەنسکی گڕی گریانه
هەڵەبجه گەر دێڕێکیش بێت
شاکارێکی تەواونەکراوی ویژدانه.
...
عەیامێکه هیچ نابیستێت
به دەنگی دەهۆڵی زلتان کاسی مەکەن
ئاسەوارێکی ڕەش پۆشه
بە ڕەنگی پیسی سیاسەت مۆری مەکەن.
◇
همهی اطرافیانت، یک روز یاد تو میافتند،
اما من تمام روزها یاد تو هستم.
...
همهی مردم میگویند:
حلبچه شهری زندهست!
اما آنچه من میبینم
گورستانیست در خواب
با آثاری رنگ مرگ گرفته، در پیشگاه تاریخ.
...
حلبچه، تنها شبماندهی، شهر است،
فراموش شدهترین درد است،
بیکسترین قلب زن است،
بزرگترین گم شدهی ماست،
غمگینترین رمان و شعر زمانهست،
حلبچه غمی بیغم است!.
...
حلبچه، بیآسمانترین پرندهست،
که هر روز دلش میشکند،
آزاری بیپایان است و
عجیب که او هر روز
از دیروز فراموش شدهتر است.
...
حلبچه، فرش قرمز پهن شده،
زیر پای بزرگان است!
باج و سهم خون،
نیمهشب بعد از باران است!
پیکر خستەی آبیست،
بیتلالو،
صدای گرفتهی روحیست،
آشفته و پریشان!
صدای کودکی ناراحت،
یتیم مانده و بیپدر!
پنج هزار چتر روی قبرهای گورستانست،
فریادی ناگهانست،
حلبچه تا صد سال دیگر هم، همچنان
شهری آزارده و دردمند است!
...
حلبچه، موج بارش باران است،
نفس گرفتهی شخص گریان است،
حلبچه حتی اگر یک خط از کتابی باشد،
شاهکار ناتمام وجدان انسان است.
...
حلبچه، روزگاریست، ناشنیدنی!
با صدای طبل بزرگتان، گیجاش نکنید!
حلبچه، نسلی سیاهپوش است،
با رنگ کثیف سیاست بیارزشش نکنید.
شعر: #دریا_حلبچهای
برگردان: #زانا_کوردستانی
ئەزانم ناوچەوانم خەتی تێکەوتووە
ئەزانم باش ئەزانم
خەتی پێکەنینەکانیشم زیادی کردووە
دیقەتم یاوە له ئاوێنەدا
جوان لێی وردبوومەتەوە
ئەبینرێت ڕەنگی بێتاقەتی له گریان و پێکەنینەکانمدا.
ئەزانم هەموو ئەمانه لە مندا
پێم ئەڵێن
تۆ گەورە بوویت ئیتر
چیتر کچە عەیارەکەی جاران نیت
بەڵام پیربوون ڕێ له جوانی ڕۆحی ژنێک ناگرێ
لەگەڵ هەناسەی شیعرا بخەوێت هەموو شەوێ
ژنێک کە لەگەڵ تەنیایی بەشەڕ دێت
بۆ باوەشێک
بۆ دووقسه.
ئەمە منم
خۆمم کە لەکەس ناچم.
ئەمەوێ خۆم بم
بۆ ئەوەی کەسێک هەبێت له من بچێت
نامەوێ خۆم بگۆڕم
بۆ ئەوەی ڕوخسارم له کەسێکی تر بچێت.
◇
میدانم که زیر چشمانم خط پیری افتاده،
می دانم خوب هم میدانم که،
چروک اطراف لبم هم زیاد شده است!
با دقت به آیینه نگاه میکنم
خوب که مینگرم
میبینم رنگ بیطاقتی را میان خنده و گریههایم
میدانم همهی اینها در من میگویند
تو دیگر پیر شدهای
دیگر آن دختر پر ناز و افادهی پیشین نیستی!
اما پیری و کهولت، که زیبایی روح هیچ زنی را متوقف نخواهد کرد!
وقتی هر شب همراه با زمزمههای شعر بخوابی،
زنی که با تنهایی انسان تامل میکند
برای آغوشی امن
برای دو کلمه گفتگو...
این منم!
که خودم هستم
و نه شبیه کسی دیگر،
من میخواهم خودم باشم
تا کسی شبیه من باشد
نمیخواهم خودم را دگرگون کنم،
براستی چرا باید، به کسی دیگر شبیه باشم؟!
شعر: #دریا_حلبچهای
برگردان: #زانا_کوردستانی
وا کەوتووم به ڕقی عەشقا
سەد هێندەی تر تامەزرۆ بم بۆ حەرفێکی نامەکانت
ناهێڵم تۆ به خەیاڵیش پێی بزانیت
سوێند دەخۆم به چاوەکانت.
...
هەموو شتێک له ژیانم دووبارەیه
تاوانی ئەم عەشقەم نەبێت
بەڵام چی لەوه جوانتره
دڵ تاوانباری عەشقت بێت.
...
چیتر تۆ ئەو کەسه نابیت
که من بەدڵ خۆشم ویستیت..
لەبیری دەکەم هەبوونت
دڵیش ڕادێنم به دووریت.
...
کەسێک دڵی ڕەنجاندبم
کەسێک چاوی گریاندبم
مەحاڵه بێتەوه ناو دڵ
دوای ژیانیش لێی خۆش نابم.
...
کەس نازانێت لەناو دڵما
چ ئازارێک دێت و دەچێت
بۆیه کاتێک بێ شەرمانه پێ دەکەنم
بزانن که ڕۆحی سەختمه
له بێدەنگیمدا دەردەچێت.
◇
چنان افتادهام در حول و ولای عشق تو
که صد بار بیشتر انتظار میکشم، مشتاقانه بخوانم یک کلام از نامههایت را
اما نخواهم گذاشت حتی به خیال به این شوق و ذوق پی ببری
سوگند به چشمانت!
...
در این زندگی دوباره، همه چیز
که تقصیر عشق نیست!
اما آگاه باش که هیچ چیز به زیبایی
دل گناهبار عشق تو بودن، نیست!
...
گرچه دیگر تو آنی نیستی
که من با جان و دل دوستت میداشتم اما
حقیقتا دلتنگ تو هستم و
قلبم از فراقت، ریشریش و خونینست.
...
هوشیار باش، اگر کسی دلم را برنجاند
و چشمانم را گریان کند
محال است مجدد در قلبم پذیرایش شوم،
حتی بعد از مرگ هم، نخواهمش بخشید!
...
کس نمیداند در دلم چه دردیست،
در دلم چه آشوبی به پاست و دردهایی جای دارد
به این دلیل بیآنکه از کسی پروا کنم، میخندم
اما بدان، که روح آزردهام
میان سکوت و خاموشیام، از جان به در میرود.
شعر: #دریا_حلبچهای
برگردان: #زانا_کوردستانی