رحیم رسولی
استاد "رحیم رسولی"، شاعر، نویسنده و طنزپرداز گیلانی، زادهی یک فروردین ماه ۱۳۴۲ خورشیدی، در کوچصفهان است.
رحیم رسولی
استاد "رحیم رسولی"، شاعر، نویسنده و طنزپرداز گیلانی، زادهی یک فروردین ماه ۱۳۴۲ خورشیدی، در کوچصفهان است.
وی بیش از سی سال است که در اسلام آباد کرج، ساکن شده است.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ کتابشناسی:
- دزدها غریبه نیستند (مجموعه شعر آزاد)
- آقا اجازه ما بگیم ( مجموعه داستان کوتاه)
- شبهای شعر چشمهای تو
- سوزن تهگرد
- دارکوبیسم
- خرتناق
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
خستهام یاران دل از ایران بگیرم یا نگیرم
خانه دور از این غریبستان بگیرم یا نگیرم
پیش از آنکه بُغض خاکم را بِتِرکم یا بِتَرکم
زهر چشم از ابر بیباران بگیرم یا نگیرم
چند عکس از زخمهای باز و از لبهای بسته
از کنار و گوشهی تهران بگیرم یا نگیرم
مست در میدان آزادی برقصم یا نرقصم
خستگی را از تن میدان بگیرم یا نگیرم
در هوای شد خزان و کوچههای برگ ریزان
شانه زیر هق هق آبان بگیرم یا نگیرم
گرد سوسویی دوباره اجتماع شاپرکها
سوژه از این شورش پنهان بگیرم یا نگیرم
های شاعر در چه حالی زندهای، خوبی، برایت
باز وقت از دکترِ زندان بگیرم یا نگیرم
بهترم امروز آقا، قرصها را غرق کردم
مردهها را از ته لیوان بگیرم یا نگیرم
اتهام ارتباطم با خدا کذب است آقا
دستخط از کاتب کیهان بگیرم یا نگیرم
بنده ایشان را فقط یکبار از نزدیک دیدم
وقت تان را بیخودی با آن بگیرم یا نگیرم
دیشب او را منتقل کردند اینجا، شعر میگفت
شاعری را درد بیدرمان بگیرم یا نگیرم
اندکی مشکوک میزد پیشتان اما بماند
از شما این قول را یاران بگیرم یا نگیرم
گفتم اول گفته باشم هر دو مهمانیم اینجا
دوست داری حُرمت مهمان بگیرم یا نگیرم
باقی و فانی ندارد تو خدایی من رحیمام
با تو اینجا بوی الرحمان بگیرم یا نگیرم
باز دیدم ساکت است و همچنان خاموش گفتم
کل دنیا را به فحش الان بگیرم یا نگیرم
آمدم خارج شوم از متن سیگاری در آورد
گفت آتش گفتم از شیطان بگیرم یا نگیرم
های بیداری چه شد آتش گرفتی؟ (با تمسخُر)
باز رویت آب شاعر جان بگیرم یا نگیرم
چشمهای خستهام بر چشمهای خستهات را
قصهی گرگ و سگ چوپان بگیرم یا نگیرم
سعی کن قدری بخوابی تا اذان چیزی نمانده
تا چه از این بازی دوران بگیرم یا نگیرم
خستهام آقا ولی خوابم نمیآید بخوابم
یک نخ از سیگارتان قربان بگیرم یا نگیرم
از هزار و یک شب سردرگمیهایم یک امشب
جای عقل از قلب خود فرمان بگیرم یا نگیرم
از زن و از زندگی از دوستت دارم بگویم
عشق را آزادی انسان بگیرم یا نگیرم
قدری از دین و سیاست دور باشم یا نباشم
عبرت از پیراهن عثمان بگیرم یا نگیرم
پیش قاضی میرود فردا به جرم کفرگویی
بر سر فرزند خود قرآن بگیرم یا نگیرم
باز هم از پنجره خود را گلی انداخت پایین
خاک عالم بر سر گلدان بگیرم یا نگیرم
آن سوی سلول با خود زمزمه میکرد سرباز
نالههایش را تب هذیان بگیرم یا نگیرم
بر خلاف میل مافوقم که گفته راحتش کن
روز آخر را به او آسان بگیرم یا نگیرم
آنسوی سلول دریا با همینگوی حرف میزد
دست او را در شب طوفان بگیرم یا نگیرم
در نگاه سرد ماهی شکل پرسش داشت قلاب
باز هم جان در اِزای نان بگیرم یا نگیرم
آنسوی سلول این قصه ادامه داشت. نقطه
نقطه را آغاز یک پایان بگیرم یا نگیرم.
(۲)
[ساز زندگی]
عود من ای ساز هستی ساز ساز زندگی
ای نوایت نغمههای دلنواز زندگی
عود من ای رهگذار ناکجا آبادها
ای رفیق راه پر شیب و فراز زندگی
بیشتر این روزها با من بمان این روزها
با تو تنها میتوانم کرد ساز زندگی
با تو من حسمی کنم تنها نبودم هیچگاه
با تو ای همراه من در سوز و ساز زندگی
زنده خواهم ماند با هم زندگی خواهیم کرد
ای مرا در بینیازیها زندگی
عود من بنشین بروی زانوان خستهام
باز هم با من بگو بیپرده راز زندگی
با تو من این زندگی را جاودانی میکنم
میستانم از تجل حتی جواز زندگی
میخرم با جان و دل اما نه حتی بیشتر
میکشم تا انتهای مرگ ناز زندگی
باز چون آن روزها با من بمان، با من بخوان
عود من ای ساز هستی ساز سازندگی.
(۳)
[ساز جدایی]
اگر چندی مسیر چرخ گردون را جدا کردند
نه راه موسی عمران و قارون را جدا کردند
به نص آخر شهنامه ضحاکان مار آیین
به نام کاوه از مردم فریدون را جدا کردند
زمام عشق را دادند دست عقل آن روزی
که از دامان لیلی دست مجنون را جدا کردند
به کوی می فروشان یمانی از سیهکاران
عقیقی مسلکان چهره گلگون را جدا کردند
به پاس همدلی آه از نهاد ما بر آوردند
شبی کز نای نی آوای محزون را جدا کردند
چه بشنیدند هنگام تلاوت قدسیان آیا
که در ما بسطرون ا والقلم نون را جدا کردند
چو زد ساز جدایی مطرب دهراز ره بیداد
ز شور و شعر و شیدایی همایون را جدا کردند
دوباره از نیستان شکایت خیز مولانا
نی بشکساه نای سینه پر خون را جدا کردند
پس از شصت و سه سرما استقامت در بهاری تلخ
ز انبوه درختان سرو موزون را جدا کردند
به سبکی تازه گفتم از فراق این کهنه درد اما
ز شعرم بیتو پنداری که مضمون را جدا کردند.
(۴)
[زمین پایان انسان نیست]
صدا زد ماهی کوچک بیایید آه دریا مرد
تبسم کرد ماهیخوار و گفت آری چه زیبا مرد
همه شاعر شدند و سوی تنگ خویش برگشتند
گروه ماهیان وقتی خبر آمد که دریا مرد
نخستین کس که با خود طرح دعوا کرد شاعر بود
و خود آخر به دست خویش در پایان دعوا مرد
پس افتادند یک یک سایهها و شب نمایان شد
و شب هم شعر شد مثل من و تو گشت و با ما مرد
و... زن آمد نشست و بیریا شد قافیه با من
که میباید مقفا زیست و باید مقفا مرد
زمین پایان انسان نیست باید آسمانی شد
مثال گل که خاکی زیست و در اوج معنا مرد
و شاعر فارغ از دیروز و امروز امت فرداست
که فردا گرچه میمیرد نمیگویند فردا مرد
مگر با مردن ساعت زمان از کار میافتد
مگر ما اینهمه در زندگی مردیم دنیا مرد؟
صدای آدمی این نیست نیمای پیامبر گفت
و شیطان قهقهه سر داد خوش باشید ری را مرد
نگفتیم و گذشت آنقدر تا احساسمان دق کرد
و در ما اشتیاق گفتن از ناگفتنیها مرد
و شاعر مثل یک تصویر در قاب معما بود
که تنها آمد و تنها تماشا کرد و تنها مرد.
(۵)
[روی دیگر سکه]
آدمی هرگز دلش اینقدر میلرزید؟! نه
اینهمه آدم به آدم عشق میورزید؟! نه
هر که هر کس را که رد میشد بغل میکرد؟! نه
یا که هر که هر که را میدید میبوسید؟! نه
هیچ قومی مثل ما در طول تاریخ اینهمه
با دلش ور رفت؟ با احساس خود لاسید؟! نه
هیچکس مثل من و تو هر مرض را عشق خواند؟
یا که بد بختیاش را لطف خدا نامید؟! نه
ملتی داری سراغ اینطور بیچونوچرا
چشمبسته کرده باشد هر چه را تأیید؟! نه
پس چطوری «ای برادر تو همه اندیشهای»؟
خر لگد زد پای استدلالیون لنگید؟! نه
اینهمه انگشت ما خاراند آیا پشت ما
واقعاً خاراند آنجا را که میخارید؟! نه
هیچکس این روزها در جای خود آرام نیست
واقعاً چیزی زمین را میکند تهدید؟! نه
اینهمه از آسمان بارید بر روی زمین
از زمین یکمرتبه بر آسمان بارید؟! نه
فرض کن دوزاری ما دیر میافتد، مگر
خواجه روی دیگر این سکه را هم دید؟! نه
با دو تا قفلی که خورده بر توالتهای شهر
امنیت شد برقرار و قائله خوابید؟! نه
گوشها را میتوان پیچاند اما بیصدا
میتوان پیچاند، وقتی که صدا پیچید؟! نه
اینهمه رنگ شما ساعت به ساعت شد عوض
اندکی دنیا کند تغییر میمیرید؟! نه
بیبهاران هیچ لطفی دارد آیا روزگار؟
لذتی دارد بدون سبزه آیا عید؟! نه
در دل بستان اگر میمرد شوق زندگی
گل جوان میشد؟ درختی سبز میپوشید؟! نه
شیخ را گفتم چرا اینقدر میپایی مرا؟
هیچ معلوم است دنبال چه میگردید؟! نه
نکتهسنجی گفت پاییدن همان پایندگی است
گر نمیپایید تا امروز میپایید؟! نه
«یا سخن دانسته گو، ای مرد عاقل یا خموش»
اینهمه گفتی کسی حرف تو را فهمید؟! نه
(۶)
هر چند که زندگی به ما حال نداد
آنقدر که مرگ بر سر لج افتاد
با اینهمه مرگ و زندگی دست خداست
البته بماند که شده دست زیاد
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://vaznedonya.ir/Users/276
https://telegram.me/khertenagh
www.aref9991.blogfa.com
www.iranketab.ir
و...