علی اسدالهی
آقای "علی اسدالهی"، شاعر، نویسنده، مترجم و یکی از اعضای کانون نویسندگان ایران، زادهی شهریور ماه ۱۳۶۶ خورشیدی، است.
علی اسدالهی
آقای "علی اسدالهی"، شاعر، نویسنده، مترجم و یکی از اعضای کانون نویسندگان ایران، زادهی شهریور ماه ۱۳۶۶ خورشیدی، است.
تحصیلات وی، ارشد ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است.
ایشان از سال ۱۳۸۲ خورشیدی، به صورت جدی به شعر و ادبیات روی آورد.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ کتابشناسی:
- الف تا ی، ۱۳۸۸، انتشارات آهنگ دیگر
- چشم به راه ابریشم، ۱۳۹۰، انتشارات نگاه
- پنیسیلین، ۱۳۹۲، نشر ناممکن
- بنبست فرشته، ۱۳۹۶، انتشارات منجنیق
- پنجاه و هفت-شصت و هشت، ۱۳۹۶، نشر پروبلماتیکا
- منظومه لالکی، ۱۳۹۷، نشر میدان
- هشت نامه و سه شعر، ۱۳۹۹، نشر پوئتیکا
و...
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
«حفرهای به کالیبر پنج و چهل و پنج صدمِ میلیمتر در دهلیز قلبی که خون را بعد از بیست و شش سال به جای رگها در آسمان پمپاژ میکند» را اگر کیانوش صدا بزنید،
«عبور سلانهسلانهی گلوله به وقتِ چرخکردنِ گوشت و استخوان دنده با هم» نام خانوادگیاش آساست.
جایی از پیکر هیولاییمان زخم شده بود
جایی که نمیدانستیم کجاست
و در نقشهی Google به دنبالش میگشتیم
از جایی از تنمان داشت خون میرفت
جایی از تن که نام علمیاش کیانوش آساست
که میروی دکتر میگویی:
کیانوش آسایم درد میکند
کیانوش آسایم عفونت کرده
کیانوش آسا متولد بیست و نُه اسفند هزار و سیصد و شصت و دو از کرمانشاهم گلوله خورده است
و با کمی بتادین وُ یک مشت چرکخشککُن، به خانه برمیگردی
با حفرهای زیر آن پیراهن سفید و
بوی غذای سِلف
با حفرهای زیر آن عرقگیر آبی و
بوی غذای سِلف
با شهر فرنگ بر سینه
که چشمها را خواهد مکید
وقتی که قلب
از پشت پوستی شیشهای پیداست
قلب جوجهای دهروزه در بشقاب
دهانی در هیئت راهروهای تاریک خوابگاه حکیمیه
که در انتهاش عدهای سیگار میکشند
و عدهای با لباسهای متحدالشکلِ قرمز رنگ
در تجمعی سیال به خیابان میریزند
از دماغ
از چشم
از دهانی که اضافه شده به دستگاهِ گردشِ خون
تا با سطلهای آشغال استعاره برسازد
بی.آر.تی استعاره است
کفش کتانی وُ سرکه استعارهاند
وَنِ مخوفِ جلاد، با شیشههای دودی رازآلود
آنگاه که درش با صدایی مهیب بسته میشود و
بوی غذای سِلف
بوی نطفهای نحیف در روغنِ داغِ ماهیتابه
در میدانِ ولیِ عصر
در تپیدن قلبی جوان در مشت
قلبی که با عبور وانتی سبزرنگ
چون گوشت چرخکرده
از درز انگشتها میزند بیرون
این تن من است، بخوریدش
این تن من است
دست بزنید
(۲)
آنقدر حاشا کردهایم
که یادمان رفته است
دیروز
به جای دیوار
بر تفنگها چشم میگذاشتیم
و...
گاهی فراموش میکنم
خون گلویم را گرفته است
و باید هر بار که سرفه میکنم
تکهای از شهری سوخته
از سینهام بریزد بیرون
گاهی فراموش میکنی
شاگردت که اجازه گرفت
پناه بگیری زیر نیمکتها
نکند دوباره بمبافکنی را نشانت بدهد...
زود یادمان میرود...
همیشه باید ترسید
حتا اگر شهر امن و امان باشد
و به افتخار آتش بس
تا صبح آتش بازی کرده باشی در خیابانهای
حتا اگر هیچ پلیسی نزند به شانهام
برای کارت معافی...
(۳)
صلح
زنگ تفریحی است
که در جنگ نواخته میشود
صلح آرزوی سفیدی بود
که سربازهای زیادی به گور بردند...
(۴)
[سی ان سی]
با پوستی مندرس
اگر بیدار شود از خواب
با یکی از همان پیراهنها
و به جای «صبح به خیر»
گردنش را امتحان کند محض اطمینان
پاهایش را تکان بدهد
به یاد بیاورد
بلند شود از تخت وُ
البته اینها لازم است.
لازم است جمجمهات را باز کنی گاهی
چراغقوه بگیری بر آن:
از سنگینیِ شکمهای بههمچسبیده،
از تپههای رانهای عرقکرده وُ پستانهای تَلاَنبار،
دست ببری داخل وُ
دستی را که باید پیدا کنی.
دستی به روایت میکلآنژ
(وقتی نمیرسد به دکمهٔ خاموشِ دستگاهِ تراش وُ -متأسفم!)
دستی با سوراخ سِرُم بر رگ
که مورچهای محزون از روزنهاش به روشنایی برمیگردد
(چنان لکّهای محو بر برهوتی استریل)
دیوارها: سفید
ملافهها: سفید
پیراهنِ بلندِ حاضران: سفید
با مربعی آبی چه میکنی؟
با پلیسهای در اعماق
و چشمی که پلک میزند در نعلبکی چای – بعد از هر شب نور –
چشمی که باز وُ بسته میشود در تشت نفازولین – بعد از آتشبازی –
چشمی به عنوان مثال
چشمی که بین خودمان باشد
چشمی با حکم تخلیه در دست، پشتِ وانتِ اسباب، پشتِ عینکِ جوشکاری
چشمِ چپ با دو جک زیر دو پلک
چشمِ پاکسازی شده از تراشهها با موچین
چشمِ در نایلون، منضم به گزارش بیمهٔ البرز
چشمِ گیرپاژکرده در ماشینِ پانچ
چشمِ مشمولِ بندِ پنجمِ قانونِ معافیت
چشمِ تراشیده شده با قاشق
(وقتی که بدن نیاز به سوراخی جدید برای گاییده شدن دارد)
چشمِ یکراه=پنجاه
چشمِ سطر قبل در آیینهی دستشویی
چشمِ مشت خورده
چشمِ مولوی
چشمِ سرگردان پشتِ دخلِ بوتیکهای سلسبیل
چشمِ رو به دیوار
چشمی که در چشمانداز محدودش، دو پای دیگر پشت پاهایش میبیند
چشمِ خشک
چشمِ قفل
چشمِ بازشده با دیلم، برای شکار مروارید
چشمِ نیمخیز از تماس فِرِز با آهن
چشمی که خبر نمیکند
چشمِ آویزان از داربست
چشمِ مذاب
چشمی که سفیده وُ زردهاش هم خورده با متهی الماس
چشمِ ثابت
چشمِ مستقل از اعصاب
چشمِ ناهماهنگ با چشم دیگر
چشمِ منشیِ مجرب – ترجیحاً خانم –
چشم خیره در سقف
چشمی که از تکانتکان تخت، ستارهها را پارهخط میبیند
چشمِ بیپلک
چشمِ لخت
چشمِ تمامن چشم
چشمی که پارچهای سفید میکشند روی سرش
و دو دست میرسد به هم.
(۵)
[تیر ماه ۸۹]
دستهایم: مار
دستهایم: توطئهای در آستین
دستهایم بیرون میخزند
و میپیچند دور زانوهام.
مرزهایم پیراهنیست
که پرندهای پر نمیزند در آن
جنگ داخلیست در سینهام
و هیچکس نمیداند با رفتنت هر بار
چند نفر از جمعیت من کم شد.
هیچکس نمیداند کیست، آنکه پشت در ایستاده
اینکه میگوید: – خبری دارم!
و هر بار
سری بریده را در سینی تعارف میکند به من
در را میبندم
پنجره هم بیدلیل باز است
مگر از آن همه آسمان که اَلَک کردیم
جز چند پرندهی خسته چیز دیگری باقی ماند؟
تا چشم کار میکند آبی
تا چشم کار میکند خالی
تا چشم کار میکند ردّپایی که
خون را به دوردست برده
یکی گفت: دود بلند میشد از سرت
یکی گفت: زخمی به دست داشتی وُ با خود میبردی
یکی هم چیزی نگفت
و تنها بر آستینش گریست
هیچکس نمیدانست
شهری در حال سقوط کردن است، در تو
هیچکس باز نکرد دکمههایت را
تا مرا از آوار بیرون بیاورد
و پشت پایت پرندهای نریختیم به آسمان.
پنجره را میبندم
در هم بیدلیل باز است
زنی سر بریدهاش را پرت میکند در حوض
و میدود
خون سر میرودَ از کاشیها
خون
انگشت اشاره
امضاء
(۶)
[نخل]
از ارتفاع نخیل، دیگر
سایهی خرماچین
نیفتاد
روی زمین
نخل:
فقیدِ تابستان
نخل:
تفتهٔ رشیدِ ریگستان
.
.
(خوشهها
در شکر شکست
و رطب
از شدتِ شیرینیِ خود
غش کرد)
(۷)
[عقاب]
صد بار میچرخد.
صد بار…
-خودکار
بر کاغذ-
صد دور
عقاب
در فراخنای آسمان.
صد بار
گردش خودکار:
امضای چرخانِ شکار.
و یکباره خطی
عمیق و عمود:
ناگهانِ فرود،
آنِ شکار.
(۹)
[شالیکار]
پشتِ ابرهای وارشکار
آنسوی ظَلام:
ماهِ لاغر
ماهِ نزار
در همهمهی غوکها
جیرجیر مدام
بیکرانهی بینور
کور
-سیاه و سیاه-
گاه
شبتابِ یک سیگار
بر لبهای ناپیدای شالیکار
(۱۰)
[نویسنده]
دهنعل میدود
اسبِ خیال
اسبِ دودویی
اسبِ صفر و یک
دهنعل میدود
بر دشتهای روایت
طریقِ شعر و حکایت
.
.
.
در ظلمات اتاق
فقط
صورت سوار پیداست
(۱۱)
[شاپرک]
گل مرد… ولی عطرش در مشتم ماند
هر خاطره باریست که بر پشتم ماند
یک آینه لمسِ شاپرک کافی بود
تا مرگم، رنگش سرِ انگشتم ماند
(۱۲)
[بگریز]
بگذار مرا شبی و با من بُگریز
با دوست سفر کن و ز دشمن بگریز
بد بودم و خوب: از خدای از ابلیس
بگریز ز من، به من ولیکن بگریز
(۱۳)
تو اما تاس بریز روی خودت
و با جفتهایت بخواب
بخند
به هر که با خیالِ تخت
روی تو شرط میبندد
توی مشتت
تاسها
به احتمال زیاد فکر میکنند
به یک میزِ قمار بودن
و هیچکس
بازنده بلند نخواهد شد.
(۱۴)
با نیامدهای باران
آب
از سر کویر گذشته
تو
تمام آبها را
پشت پای اشک
ریختی و خندیدی
درختها
خشکشان زده بود.
(۱۵)
آغوشی از پشت:
دستی
درون پیرهنی
(۱۶)
سوسماری
خنک میکند شکمش را
بر سنگ
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://newsnetworkraha.blogfa.com
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.just-poem.blogfa.com
www.aliasadollahi.net
www.baangnews.net
https://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90
https://eitaa.com/newsnetworkraha
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/mikhaneraha
https://eitaa.com/iranman1363
https://eitaa.com/rahaei1396
https://eitaa.com/leilaei1369
و...