کامیار کریمی
آقای "کامیار کریمی"، شاعر ایرانی، زادهی ۲۴ خرداد ماه ۱۳۶۳ خورشیدی، در تهران است.
کامیار کریمی
آقای "کامیار کریمی"، شاعر ایرانی، زادهی ۲۴ خرداد ماه ۱۳۶۳ خورشیدی، در تهران است.
او علاوه بر ادبیات، به صورت حرفهای به ورزش بسکتبال هم پرداخته است.
تحصیلات وی لیسانس کشاورزی و شغلش، آموزش ساز پیانو است.
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
◇ نمونهی شعر:
(۱)
[گردِ سردِ مرگ]
در شبی سخت و زمستانی و سرد
سوز سرما بر بدن چون سوز تیر
مادری بیهمسر عاری از پناه
در خیابان مانده با طفلی صغیر
بهر سوز وافر از زمّ فزون
با دهان دستان خود هاها نمود
و از برای حسّ گرما در بدن
پشت هم در جای خود پاپا نمود
بارش نُقلی سپید از آسمان
گرچه شیرین و گوارا مینمود
شاد باشی که برای آن دو تن
گردِ سرد ِ مرگ تنها میـنمود
مادرِ مُضطر که طفلش در بغل
داشت هم روی لبش امّن یُجیب
مستمر میخواند از اعماق جان
فوت میکردش به نوزاد نجیب
تک لباسِ گرمِ بر تن را درید
دورِ طفلِ نیمه جانِ خود کشید
فارغ از شلاّقِ سرما بر تنش
رفت تا بر رهگذر مردی رسید
گفت ای مردِ خدا یاری رسان
پارهی جانم امان دیگر برید
من نخواهم بهر خود چیزی ولی
طفلکِم بیچاره میلرزد چو بید
رحمتی کن جای گرمی دِه به ما
تا سحر گردد شبِ تاریک و سرد
من کنیزت میشوم تا بوده عمر
میزدایم از سرایت خاک و گرد
ناجوانمردِ پلید آن رذل گفت:
من نمیخواهم کنیز و رفتگر
جای گرم و نرم دارم بهرتان
امشبت با من سحر گردد اگر!
زد سخن بر قلبِ ریشش نیشتر
زن خدو انداخت سویش بر زمین
بیصفت با طعنه آن نامرد گفت:
گمشو پس بدکارهی بیسرزمین!
باد سردی هم وزان زوزه کشان
قامت تبدارِ آن دو را بسوخت
سوز چون خیاطِ ماهر سوزنی
بر تن آنان کفن گویا بدوخت
پای رفتن دیگر انگاری نبود
مادر بیجان ز جانش خسته بود
دید آری با دو دیده طفلِ خود،
خون رگهای تنش یخ بسته بود
خندهی تلخی زد و شد جان به لب
لیک پیش از واپسین دم بیصدا
خواند گوش طفلکش لالایی و
گفت خوابت خوش گلم پیش خدا.
(۲)
دوباره خاطرم تنهاست با تو
خیالم بند بودنهاست با تو
دلِ لب تشنه و جان بر لب من
لبش سیراب و دل دریاست با تو
درون زمهریر سینه انگار
دوباره آتشی بر پاست با تو
تمام تلخ کامی، زهرِ ایاّم
به کامم شکّرین حلواست با تو
غمم یکصد هزارانی چو باشد
ز احوالم بدان منهاست با تو
به پا کردم به یادت شام یلدا
چو یلدایم فقط زیباست با تو
تفألها به حافظ کرده دیدم
به پای هر غزل امضاست با تو
ولیکن این دلم مینالد از غم
چرا، چون بودنش رویاست با تو
ز بام دل کبوتر بچهی عشق
بسوی آسمان برخاست با تو
و امّیدش دمادم با تو بودن
نبود آگه که بیفرداست با تو
سرِ سرخوردهام در خواب دیدم
سرِ سردستهی سرهاست با تو
صدای تیشهام افشاگری کرد
که این فرهاد هم رسواست با تو
در این گردون دون هرگز نیابی
بلا گردون چو من روراست با تو
شکستی عهد و پیمانی که بستی
ببین عهدم چه پا برجاست با تو
عزیزم بیوفا یادم فراموش
نکرده خاطرت، هرجاست با تو
رضایم بر رضایت تا قیامت
دعایم هم چو دل همپاست با تو.
(۳)
[چشمک]
به همه خاطرههایم گرهی کور زدم
به یکی انگ و دگر وصلهی ناجور زدم
تو شدی منکر ما بودن ما اینهمه سال
همه بر خیل خوش خاطرم هاشور زدم
از همان دم که پرید عطر وجودت ز تنم
مـُردم و بر بدنم یکسره کافـور زدم
لب من نوش دگر جز لب تو نوش نکرد
بوسه تنها به لب خمرهی انگور زدم
خسته از آن همه روزِ پُرِ نیرنگ و ریا
دل بریدم ز سحر بر شب بینور زدم
رگ خشکیدهی من تیزی تیغی نبرید
من به آن تیغ تبر تیزی ساطور زدم
تو تنت را به تن گرم دگر دادی و من
تن سردم به تن یخ زدهی گور زدم
چشم بر من تو ببستی و منم بر دنیا
باز از پیش خدا چشمکت از دور زدم.
(۴)
[بوسه]
از همان لحظه که با دیده تو را دیده امت
دلکم بسته به تو عاشق و دلداده امت
در مشامم شده از شمِّ شمیمت سرشار
بس که هرجا پی تو بودم و بوییده امت
روزهایم که به دنبال تو بودم همه شب
شدهام شبنم گلبرگ تو باریده امت
گشته هر دم قـاب بر دیدهی من رویایی
که گرفتم به بغل محکم و بوسیده امت
یا که با میل خودت بوسه بده در بغلم
یا شب از بستر تو آمده دزدیده امت
بوسه از غنچهی لبهای تو چون میخواهم
غنچه واکرده نکرده گل من چیده امت
تو ز من خواسته دستم ز سرت بردارم
دست ردّم زده بر خواسته خندیده امت
از همان دم که تو با دیده به من نخ دادی
تا قیامت به دلم رشته و تابیده امت.
(۵)
[زورگیری]
زورگیری در خیابان راه را بر من ببست
دیدمش در دست جز چاقوی ضامندار نیست
گفت پولت را بده کفش و کتت را هم بکَن
گرنه مخطوطی به تیغم خطّ آن خودکار نیست
گفت از مالت گذر کن تا ز جانت بگذرم
گرنه مال و جان بگیرم جفت این اخطار نیست
گفتمش تفـتیش کن من را خودت واقف شوی
جیبها خالی لباسم درخورِ سمسار نیست
گفتمش فریاد باشد چارهام بهر نجات
گفت باشد چارهات چِمچاره، چون زنهار نیست
گوشها کر، دیدهها کور است و دلها جنسِ سنگ
در دلِ این شهر کس را دیگری غمـخوار نیست
گفتمش آخر چنین چیزی چگونه میشود؟!
گفت اینجا بهرِ مهر و یاوری ابزار نیست
یک نفر دارا و دارد شوکت و مال و منال
دیگری را مالِ دنیا جز غمِ بسیار نیست
گفتمش قانون نباشد پس چرا حاکم بر آن؟!
گفت قانون چون میان جنگل آن هنجار نیست
گفتمش گویی ندارد پاسبان و افسری
گفت دارد، لیک در سر ترسِ از دادار نیست
گفتمش امّا تو خود بیبیمِ رب، ره میزنی
گفت بهر سیر ماندن لاجرم انکار نیست
گفت بس کن اینهمه بیهوده گفتن بهر چیست؟!
کار فرد یاوه گویی چون تو جز آزار نیست
دور شو برگرد از این شهر پشت سر را هم نبین
چون که در یاد خدا هم این زمین انگار نیست!.
گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی
┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄
سرچشمهها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
https://eitaa.com/joinchat/964429140C60ae11ba90
https://eitaa.com/newsnetworkraha
https://eitaa.com/masjedkhoda
https://eitaa.com/mikhaneraha
https://eitaa.com/iranman1363
https://eitaa.com/rahaei1396
https://eitaa.com/leilaei1369
http://ganjineadabiat.blogfa.com
www.m-bibak.blogfa.com
www.shereno.com
و...