انجمن شعر و ادب رها (میخانه)

درباره بلاگ
انجمن شعر و ادب رها (میخانه)
بایگانی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان
۱۸ دی ۰۴ ، ۰۲:۴۶

مازیار عارفانی

آقای "مازیار عارفانی"، شاعر و  نویسنده‌ی ایرانی،  زاده‌ی سال ۱۳۶۲ خورشیدی، در تنکابن است.

 

مازیار عارفانی

آقای "مازیار عارفانی"، شاعر و  نویسنده‌ی ایرانی،  زاده‌ی سال ۱۳۶۲ خورشیدی، در تنکابن است.
از وی تاکنون چنپ مجموعه‌ شعر منتشر شده است:
- بنزین روی شناسنامه‌ها
- سر نثار
- زیارت ذبح
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
به راننده گفتم بایستد وسط برف
تا با تو عروسی کنم در سالی که فقط برف باریده بود
خواست بایستد 
خواست به روی خودش نیاورد که مقصد فقط تهران بزرگ است
خواست از رستوران‌های بین راه برائت کند
و بگذرد از شیون کامیون‌ها
اما نتوانست ادای عاشق‌ها را درنیاورد 
مشغول گریه شد
و از آینه نگاه کرد به سلسله‌ای از برادرانت
که هر کدام سگی در بوران رها کرده بودند
و  عکس من از کیف جیبی‌ات افتاد
از پالتوی بلندت
و فروپاشی شدّت گرفت
و تو آنقدر لاغر شدی که سگان جاده برایت پارس نکردند
پس درون تو را پر کردند با قرص‌های خواب
درون تو را با پرستاران شب و آینه‌های توالت و کارگران
درون تو را با تیمارستان‌های دوزخی...
و تو برخواستی
چشم‌های درشتت را گشودی
به آفتاب سلامی دوباره کردی
و مثل یک خوابگزار اعظم فریاد برآوردی که ما هنوز مسافریم
راننده بقیه‌ی مسافران را صدا کرد 
و تهران، تهران بزرگ بود
که چنان پیر شده بود که دستش می‌لرزید
که می‌ترسید زیر برگه‌ای امضاء کند
می‌ترسید استعفاء دهد از پایتخت
و می‌خواست سرش را بگذارد روی شانه‌ات
و اعتراف کند
اما دیگر سری نداشت
و فقط با رگ گردنش سخن می‌گفت.

(۲)
هر جنازه روی زمین است، زخمه روی سازِ زهی‌ست
یک چیزی شبیه تنبورِ خداوند
یا که عودِ شیطان
یک شب‌کلاه هم هست واسه‌ی انداختن سکه‌ها
و یک مامان و بابای از پیش‌آماده برای خانواده شدن
و تو می‌دونی آیا خورشید چه رنگی‌ست اگه هرگز به آسمون نگاه نکرده باشی
زیرا من از صف نمی‌آیم بیرون موقع مرگ که سرگرمم کنی با دکمه‌های باز
و این است عقوبتِ اسپرم‌های عجول بعد از قدرت‌نماییِ بزرگ
شب‌اِدراری و
راه رفتن با گیتاری که فقط فالش می‌زنه لابلای رختخواب‌های خواهر و برادر
این است عقوبتِ انتخاب یا که تقدیر
سکس بعد از هر بار خرید تلویزیونی جدیدتر
له کردن سیگار روی عکس و
بوسه‌های دبیرستانی علیه آمریکا در سیزده آبان هفتاد و چند، پشت تانکر آبِ شهرداری
زیرا همه چیز مهیای یک مارادونای جدید هست که پا به توپ بشه از بیروت تا پکن
زیرا مردم محتاج دست خدایی هستند که نیست
و مردم نه تنها از دوگانه‌ی مسی_رونالدو خسته‌اند
که می‌ترسند تکرار بشه تا ابدیت
اما تکراری نشه
می‌فهمی؟
اسپایدرمن احاطه‌مان کرده و راه گریزی نیست از حمام آفتاب
یا ظهور در دهه‌های نحس و بمباران‌های ارباب
و ما نمی‌تونیم به داریوش مهرجویی نامه بنویسم که دیگه فیلم نساز و بذار صدای گاوت رو بشنویم که اومده برای چریدن زیر سازه‌ی عظیم‌الثه‌ی برج میلاد
و کلی ماشین دارن بهش چراغ می‌زنن
و التماس که ما نیاز داریم به چیزی فراتر از کوئید ۱۹
چون معشوقه‌های متعددمون هربار موهاشون رو رنگ کردند
غیب‌شون زد در یک دریای دور و
غرق شدند در کشتی پناهندگان
و سالوادور دالی داشت نقاشی می‌کشید روی یک موشک دوربرد
برای پرتاب روی اقلیتی یا که ابرقدرتی
چه فرق می‌کنه؟
پس بگذار تشکر کنیم بخاطر مقالات سکسی در روزنامه‌های صبح درباره‌ی آن‌همه اعدام لوس
که منجر به شیوه‌های نوین ورزش شد حین پرسیدن سوال
و عوض کردن میل جنسی در تمرین روی پوست
و خالکوبی‌های خون
بگذار حالا که مطهرم توی این لحظات برزخی
بگم که مارکسیست ترجیح میدم برای سکس
که استخوان پهلو نداشته باشد
و تمام بدنش را به مساوات قسمت کند
بعد دهنِ بازش رو بیاره جلوی دوربین جهان
بپرسه کجاست این‌همه دندان پوسیده را جگری
و من بخندم
اینطوری
دقیقن همینطوری
به آفتابِ بزرگوار
که چندهزارساله
یا که کمتر
محترمانه
می‌تابه
بر
چیزها
و
البته
خانواده‌ها...

(۳)
بیست و شش
ما او را کشتیم
و ما او را پیش از آنکه یادش بیاید آلزایمر گرفته است
در یکی از سخنرانی‌هایش
- زیرا که یک برنوی قدیمی در دست داشتیم-
کشتیم!
و او همچنان که سر نداشت
به سخنرانی ادامه داد
و ما او را در قونیه
و ما او را به جرمِ همخوابگی با شمس
باز هم می‌کشیم
و او به صحبتش همچنان ادامه خواهد داد
- زیرا که یک برنوی قدیمی در دست داریم-
و او که خسته است
و مثل جنایتکاران نمی‌میرد
هر بار کنار می‌آید با قطعِ عضوهاش
و ما که سخنرانی‌های تندش را در آینه‌های خانه‌اش شنیده‌ایم

گمان می‌کنیم او دیوانه است
- زیرا که یک برنوی قدیمی در دست داریم-
اما او هر بار دستِ دختری را می‌گیرد و
می‌دزدد و
با خودش می‌برد به اتاقِ تاریکِ خانه‌اش
با شلاق می‌افتد به جانش و می‌گوید اعتراف کن
اعتراف کن
آیا تو را پیش از بهمنِ ۵۷ اعدام نکرده بودند؟
و سعی می‌کند با تمام تنش که بوی برنو و باروت می‌دهد
فریاد بکشد بر سرش
اما دختر تسلیم است
تسلیمِ محض
عادت دارد به تجاوزِ مجانین وُ روشنفکران وُ وکال وُ شرابخواران وُ مدافعانِ
محیط‌زیست وُ جویندگانِ کار وُ دندانپزشک‌ها
و می‌خندد
و عشوه می‌ریزد
و زنانگی می‌کند
آن‌قدر که روسری‌اش را پیش از آنکه بخواهد باز می‌کند

دکمه‌هاش را پیش از آنکه بخواهد باز می‌کند
و می‌گوید از این بازی بی‌قاعده لذت می‌برد
و ما او را درست زمانی که می‌خواهد اعتراف کند
- زیرا که برنوی قدیمی همچنان در دست ماست-
در اوجِ اُرگاسم می‌کشیم
و او همچنان به سخنرانی‌اش ادامه می‌دهد

(۴)
دچارِ مارادونای بعدِ انگلیس
رونده رو به بادِ وحش و
مبتلا به دست خُدا
بعدِ شصت و چند متر زیگزاگ دویدن از صفِ شیاطین و شیلتون
موافقی به بازیافتِ تن
یا بسنده به همین تیمارستان کنیم؟
دست نزن به جمجمه‌ام
چشمک بزن برام و بیا سویه‌های نمادین نور خاموش کنیم پر از حذفِ حرف
که اون طرف که می‌گن همه‌چی خاکستری‌ست، خیلی ساکته با میلیاردها اسکلت!
که آخه جز نعشِ مطهر چیست لااُبالیِ سردخانه با اخمِ تُرش؟
هر وقت نگران من شدی صدایم کن
الف
لام
میم
بسم الله الرحمن الرحیم
کبریتم آرزوست
تکرار کبریتم آرزوست
سیگار توی تاریکی و لذیذترم آرزوست وقت ِ پریدن از بلندی و
بیرون جهیدن از خوشه‌های احمقِ یک خانواده طی قرنِ دوزخی
و سال‌های اخیرِ انزوا، چه حالی می‌ده بوسه‌ی مردگان بی ‌ماری‌جوانا
یک‌جور بهشتِ عوضی هست که ما بهش می‌گیم شهر
که پرتگاه‌های خودش رو آفریده برای لذت بردن از نوشیدنی‌های شرق
[شمس‌الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی؟]
یک جور وضعِ مطلوبِ دردناک برای طبقه‌ی متوسطِ آبرومند پر از فاحشگانِ معصوم
که روزی از عهد جدید، زبان، نازا به آیه‌خوانی رفت خواهد در آمریکای سرخپوست
و یک پیامِ جدید از خدای تمدن خواهد آورد که بسه دیگه عزیزانِ من:
ما بگا رفتیم
و سینه‌، بی‌شیر، آماده‌ی تپیدن بود خواهد تُند به مادری
حالا که شب، چراغ‌های خانه روشن می‌گذاریم فقط بخاطر هجوم حشرات
مسأله چیزی شبیه دست است در نشئه‌ی بی‌کران
که صدا می‌آید ماغ از خرابه‌ها
منم خرابم
چرا؟!
چون به گریه‌ام انداخته‌اند وقتِ تزریق
وقتِ ماهیچه
آقایان اباذری و سیدجواد!
و می‌خندم فورن از آنجا که روزی عشق می‌ورزید پدرم به شریعتی
تا خودِ انتزاعیِ خودم، وسطِ یک بحثِ خانوادگی
انگشت‌هام کجاست اجازه بگیرم از قوم برای هجر
و تهوعِ در طولِ راه؟
بفرما نایلونِ مرغوب، مخصوصِ جوامعِ بسته با لُعبتکان چند هزار ساله
بفرما سطلِ مخصوص موی و ناخن
ما که آماده‌ایم دیه‌گو
ولی تو آرماندو
تو
ایده‌ت چیه برای خروج از این غار افلاطون جز سکس با زٓنای سن بالا؟
ایده‌ت چیه جز سقوط آرژانتین از پله‌های جهان
جز کوکائینِ تیترها و گریه‌ی اون بچه‌ای که می‌خواست اولین جام‌جهانی رو با تو تجربه کنه لعنتی اما نمی‌دونست اصلن دوپینگ چیه و هنوز دوست داره بشنوه آلکسی لالاس چطور گیتار می‌زنه در یک شرابخانه‌ی دور؟
ای بٓلوای مکرر
دستِ خدا کجاست که ما را مثل مهره‌های شطرنج بچیند روی صفحه‌ات
چرا؟
چرا می‌خندم و حالی‌ام نیست؟
لبریزِ ودکای چهارشنبه، مست و مصطفا
مست و عقیل
مست و الغوث الغوث
آوازه‌خوانم که وِل و وِلو بگردم در و دربدرِ پاساژهای ارزان توی حاشیه‌
چنان دچار تعلیق که نگشایم موبایل از گالری، به عکسِ فرزند
چگونه‌ام؟
لب باز کرده‌ام مشتاقِ مکیدن از پستانِ چروکِ هزاردستان
منتظرِ آن پرنده که پرید از فرازِ سرِ ما
یاِ جرج‌دبلیوبوش برای به پرواز در آمدن فراز کابلِ بی‌کرزای و بمب‌های بابانوئل
به کجا می‌روم؟
کجا؟
یک‌بار به خودم چیزی گفتم که خنده‌ام گرفت
یک‌بار به خودم دروغ گفتم
یک‌بار حرف زدم با خودم تا خودِ صبح
و دیدم کار از ولگردی گذشته است
دیدم، می‌نگرم به مناره و ناقوس
می‌نگرم به بارانِ بدن‌ها
زنگوله‌های انسانی و پنجره‌های تماشا
و جارویِ مهیب، بلعنده‌ی کارگران است در سحرگاهانِ ‌کِسِل
پرسیدم از تو دیه‌گو که می‌خواستی بالا بیاوری
قطره قطره می‌بارد شیر از پستانِ کدام فرشته بر آسفالتِ داغ؟
بگذار بزنیم زیرِ آواز دیه‌گو
شهر!   سر برون آورد از تن و بنگرد به مسخِ جاودانه‌ی تاکسی‌های مغضوب
شهر!   سر برون آورد از گردنِ کج و بنگرد به زخمِ بستر، روی نیمکتِ پارک
من چیزی برای پوسیدن ندارم
و خسته‌ام از ترکیدن زیر آفتاب سمج
شهر!
ای شهر!
مرا مِی بفرما در آپارتمان هشتاد و پنج متری‌ام
حالا که پُرم از جدالِ نسخ و نستعلیق
حالا که پُرم از شیداییِ شدید در خنده‌های بینِ دو افسردگی
والضضضضضضضااااااااااالین...

(۵)
[دکتر]
دکتر خوبی بود
وقتی فهمیدم کلاهبردار هست و دیپلم هم نداره
تازه فهمیدم چقدر عاشقش بودم
می‎رفتم زیر بارون تا یک عطسه کوچیک بیاد و
بپرم تو مطبش و بگم:
من تب دارم دکتر!
تا اون دستای نرم و سفیدش رو بزاره روی پیشونی‎م و بگه:
چقدر پیرتر شدی از دفعه اولی که دیدمت
و من یواشکی نگاه کنم از پنجره
ببینم که تمام آدم‎ها
بدون چتر می‎دوند
از این خیابان به آن خیابان و
مریض نمی‎شوند بی‎خودی
عاشق اون لحظه‎ای بودم که پرده‎ها رو می‎کشید
می‎گفت تعطیله و
من آخرین نفر بودم
مثل یک فیلم وسترن که همه رو کشته باشی و
داری میری به یک شهر دیگه
و می‎دونی
آدم‌های دیگه‎ای در فکر مردنند
حتی اگر الان خوابیده باشند.

(۶)
سر سپرده‌ی آغوش دیگری هستیم و
گریه می‌کنیم 
از اینجا تا خودِ درد
تا خوردنِ درد
تا “تا خوردنِ” درد و
دوباره درد شدن در تاخوردگی
تا فرو خوردن داد
تا تاریکیِ بی‌پایانِ زُهدان
تا “ژِ”هایی در ژرفای جان 
در ژن‌های ژندگی که نقطه‌های سر، نسپردند به شَر
به شَرزندگی
به شَرسِپُردگی
به امپراطوریِ معده‌ها
به هم
هم
آه ای روحِ بزرگوار
ای روحِ لذیذ که تکه‌تکه می‌شوی…
ای روحِ تاخورده…
ای روحِ در بایگانی…
ای روح…
ای رو…
ای ر…
ای…‌
ا…

..
.

(۷)
همیشه کنار مردی نشستم که
به هیچ‌کدام اینها علاقه‌ای نداشت
و مدام استغفرالله‌اش بلند بود
اصلا پدر نمی‌تواند دوست داشته باشد
پدر برای عاشق شدن
باید جایش را با من عوض کند
 

گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
www.maziarestan.blogfa.com
www.vaznedonya.ir
www.iranketab.ir
@avaye_parav_va_Ebraz
@Maziararefani
@Cherouu
و...

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴/۱۰/۱۸
زانا کوردستانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی